سيد جعفر شهيدى

83

زندگانى على بن الحسين ( ع ) ( فارسي )

كه شمار آنان به هزار تن مىرسيد ، نخست در خانهء مروان پسر حكم بمحاصره افكندند ، سپس از شهر بيرون راندند . در اين روزهاى پرگيرودار مروان نزد عبد الله بن عمر رفت و از او خواست تا خانوادهء وى را نزد خود نگاهدارد ، عبد الله نپذيرفت . مروان چون از حمايت او مأيوس شد پناه به على بن الحسين ( ع ) برد و گفت من خويشاوند توام ، مىخواهم كه خانوادهء من با خانوادهء تو باشد . على بن الحسين با بزرگوارى خاص خود خواهش او را قبول فرمود و كسان مروان را همراه با زن و فرزند خود به ينبع « 1 » فرستاد و مروان هميشه از اين كرامت سپاسگزار بود . اينكه طبرى نوشته است : على بن الحسين با مروان دوستى قديمى داشت « 2 » بر اساسى نيست . مروان - هيچ‌گاه به بنى هاشم روى خوش نشان نداده است . بنابراين جائى براى دوستى او با على بن الحسين نبوده ، طبرى ميخواهد جوانمردى را كه خاندان هاشم از حد اعلاى آن برخوردار بوده‌اند ناديده بگيرد و آن را به حساب دوستى شخصى بگذارد . بارى خبر شورش مردم مدينه به دمشق رسيد و يزيد را سخت خشمگين ساخت . نخست خواست كار اين شهر و كار مكه و سركوبى پسر زبير را بعهدهء عبيد الله بن زياد واگذارد ، اما عبيد الله نپذيرفت و گفت بخاطر اين فاسق نميتوانم قتل حسين و شكستن حرمت كعبه را در گردن بگيرم « 3 » . اگر اين گفتار از پرداخته‌هاى داستان‌سرايان نباشد ، و براستى عبيد الله چنين سخنى بر زبان آورده ، بايد گفت ، او چون از يزيد دورانديشى بيشترى داشت ، ميدانست كه پايان حكومت سفيانيان نزديك است و گرنه عبيد الله كسى نبوده است كه از گناه ( هر چند هم بزرگ باشد ) بيمى به خود راه دهد . يزيد انجام مأموريت را از عمرو بن سعيد حاكم پيشين مدينه طلبيد ، او نپذيرفت و گفت من دست خود را به خون قريش آلوده نميكنم . بگذار كسى كه بيگانه است اين كار را عهده‌دار شود . يزيد ناچار مسلم بن عقبه را كه پيرى ناتوان بود و در بيمارى بسر مىبرد با لشكرى روانه مدينه ساخت . مسلم شهر را محاصره كرد و از سوى حرّهء واقم « 4 » بر سر مردم

--> ( 1 ) . چشمه‌سارى است نزديك مدينه از جانب راست كوه رضوى . ( معجم البلدان ) ( 2 ) . طبرى ج 7 ص 409 ( 3 ) . طبرى ج 7 ص 408 ( 4 ) . سنگستان جانب شرقى مدينه